تبليغاتX
خدا را ! یک نفس بنشین گره بگشا ز پیشانی

خدا را ! یک نفس بنشین گره بگشا ز پیشانی

به شکوفه ها به باران برسان سلام مارا...

هو

سراسر بخشش جانان طریق لطف و احسان بود / اگر تسبیح می فرمود اگر زنار می آورد...

اخیرا در ماهنامه ی مهرنامه مقاله ای از فاضل میبدی به چاپ رسید که توسط یکی از استادانم به دست رسید. مقاله از منظری نه چندان بیگانه در دهه های اخیر مبحث حقوق و عدالت را مورد بررسی قرار داده بود. خواستم بر عادت مالوفم پرسش هایی که ممکن است از چنین نوشتار هایی عقلا ایجاد شود مطرح کنم و در بعضی خطوط به انتقاد از آن بپردازم.

نگارنده با اشاره به عدم تعریف از مفهوم عدالت در قرآن سعی بر آن داشت تا تعریف از آن را به عرف و زمانه تفویض نماید اما آنچه که مورد غفات است پیش فرض هاست. عموما اساتید علوم انسانی ما از پیش فرض ها می گذرند و اخلاف آن را مورد نقد و بررسی قرار می دهند یا بهتر است بگویم پیش فرض ها را بی آنکه مورد تبیین قرار دهند قبول کرده و بر آن پایه ی بیگانه با جان و اندیشه شان سخنوری می کنند. افلاطون بر سر در آکادمی خود آنان را که ریاضی نمی دانستند از ورود منع می کرد. آنچه که مشهور شده برتری علم ریاضی بر سایر علوم است اما این غفلت نیز از آن جمله مشهورات ماست. فیلسوف هرگز علم را بر اساس ارزش و شهرت رجحان نمی دهد بلکه آن چه منظور افلاطون بوده است پیش فرض هاست. ریاضیات در معنای کلی آن دارای پیش فرض های یقینی خاص است که برای فرد متفکر  تنها همان هاست که ثبات یافته اند و مابقی پیش فرض ها نیاز به اثبات دارند.( امور بدیهی از این قاعده مستثنا اند ).

در آغاز مقاله ، از بشر و هدف آن صحبت می شود و ما می پرسیم کدام بشر؟  می گوید بشر به دنبال تدوین قانون بوده است. این نگاه که ما آن را بیشتر در نزد مورخان من جمله ویل دورانت نیز می بینیم یک هدف دارد و آن تعمیم یک عالم و مقام به کل تاریخ بشراست. انگار بشر از اول با آرمان و اعمال امروز به دنیا آمده ، برای آن جنگیده و اکنون به آن تا حد زیادی نائل آمده است. برای دفع این لفظ باید به جمله کارل مارکس تمسک کنیم که می گفت فلاسفه قبلی در پی توصیف جهان بوده اند و ما در پی تغییر آن. نمی گوییم که بشر تا قبل از رنسانس قانون وضع نکرده است بلکه می گوییم واضع اصلی را خدا می دانسته است و اگر حکم فرعی هم ایجاد می شد در طول آن قرار می گرفت. ( کاری به درست یا غلطش نداریم ) وضع قانون در آن عالم نیز هدف و اقتضای خودش را داشت . اگر امروز هدف رفاه انسان یا نظم عمومی است آن دوران خشنودی انسان در مرکزیت عالم قرار گرفت که تمام پدیده ها در نسبت با آن تعریف می شدند حتی خداوند. جمله ی کانت که خداوند را یک ضرورت اخلاقی می داند اشاره به همین معناست که عالم و عالمیان در نسبت با انسان است که موجود می شوند و هویت می گیرند.

قبل از ورود به موضوع عدل به دو مورد اشاره می کنم :

1) ساحت کلامی، امریست که عموما مورد غفلت قرار می دهیم. فکر می کنیم که از هر منظری می شود داخل در بحث شد و آن را مورد نقد و بررسی قرار داد. البته این در عالم ایدوئولوگ ها صحیح است و کاریست شدنی اما در عالم فلسفه باید ساحت کلامی را درک کرد و به آن احترام گذاشت. منظور این است که ساحت کلام قدسی دین با ساحت زمینی علوم جدید هم خوانی ندارد. نمی شود فلسفه اسلامی را از جانب فلسفه غرب نقد کرد و آن را بی ارزش خواند و نمی شود فلسفه غرب را از منظر فلسفه اسلامی کفر آمیز دانست. این امر در مظاهر این دو نیز جای توجه و التفات دارد. اگر ماکس وبر علوم انسانی را بیان عقلانیت مدرن می داند صحبت از اسلامی کردن آن امریست بعید و دور از ذهن. علوم انسانی برای حفظ ارزش های دنیایی پدید آمده که انسانش محور و مرکز آن است و اگر واقعا بخواهیم علوم انسانی اسلامی داشته باشیم در خوش بینانه ترین حالت باید انسانی دیگر بسازیم و بدانیم که ازین رهگذر با صدور بخش نامه علوم تغییر نمی کنند. گرچه امروز نسبت علم و سیاست به تبع قدرت طلبی علم جدید غیر قابل کتمان است اما علم هیچگاه در هیچ کجا با صدور دستور تغییر نکرده است. این امر در مورد مهندسی فرهنگی نیز صادق است ؛ نمونه ی بارز آن هم شوروری است که با آن همه تکریمی که پس از انقلاب برای هنرمندان قائل شد و سیاست های توده ای را ایدوئولژی حاکم تیلیغ می کرد نتوانست هنرپرورانی مانند قبل انقلاب به بار آورد. ما نیز از دوران مشروطه با این همه تبلیغ برای علم تنها آمار مقاله هایمان بالا رفت و علممان منشا اثری نشد.

این روز ها از اسلامی کردن علوم انسانی بحث است. قبل از آنکه علوم انسانی را مورد بررسی دهیم باید بپرسیم که علوم انسانی را برای چه می خواهیم...؟ علوم انسانی راهی به توسعه و تجدد دارد و بالذات سکولارند. این که بخواهند این علوم را اسلامی کنند مانند آنست که بخواهند انار بر بوته ی تمشک بروید. خوب است که حضرات چند وقتی به مسئله رسیده اند و به مسائل می اندیشند. راه رسیدن به علم داشتن مسئله است اما باید مسائل از خودمان باشد و دارای مبدا و غایت و روش مشخص باشد. مثلا آقای میبدی گفته اند در قرآن از عدالت تعریف نداریم. باید از ایشان پرسید در کجای قرآن تعریف داریم؟ تعریف مال فلاسفه و یونان است. اهالی معنا و کتب دینی اهل توصیفند. فلاسفه هم به معنایی توصیف می کنند. عالمی را وصف می کنند نسبت اجزا را با هم می سنجند و بعضی را تعریف می کنند. اما دین چون عالمی غیر آن ندارد توصیف می کند. نسبت نگاه دین به عدالت مانند نگاه اهالی اصفهان در زمان صفویه به مساجد شهر بوده است. یعنی چون در آن فضا زندگی می کردند و نسبتی با آن داشتند لازم نبود ساعت ها به تعاریف عقلی یا زیباشناختی آن بپردازند.

دل ز مقصد غافل و آنگاه لاف جست و جو / شرم دار از معنی لفظی که در اندیشه نیست

2) تفاوت راز و مسئله، معنا و مفهوم نیز از جمله اموریست که باید آن را شناخت. تا قبل از دوران مدرن انسان خود را در احاطه ی عالمی می دید که سعی در دگرگون کرد آن نداشت بلکه با آن انس پیدا کرده بود و آن را چون رازی محیط بر خود می دید. انسان امروز نیز به نحوی دیگر در احاطه ی عالم خود است بی آنکه به آن آگاه باشد. بودریار می گوید ما اغوا شدگان این عالمیم و در این هزار توی راهی به بیرون نداریم.  واقعا هم که این چنین است و انسان امروز حتی جرات تصور عالمی غیر از عالم تکنولوژی را به سختی به خود می دهد. دین هم پدیده ایست انسی که در عالم پیشین آدمیان را در احاطه داشت و رفتار ایشان نسبتی با این امر قدسی بر قرار می کرد. از نشانه های یک عالم اینست که اجزای آن همه در نسبتی با هم قرار دارند تا راه ادامه یابد و گرنه انشقاق و انفکاک آن کل دیر یا زود محقق می شود. مثلا در عالم پیشین لازم نبود کسی حکومت دینی را تئوریزه کند چون حکومت ها همه دینی بودند چون عالم آن را می طلبید و در نسبت صحیح با آن قرار داشت و آدمیان با آن انس داشتند اما در این عالم با شکی که دکارت وارد ساخت و آن نظم را متزلزل کرد انسان با معنا و راز بیگانه گشت. انسان جدید توسط علم، جهان خارج را ماده ای برای تصرف دید و تمام پدیده ها را مسئله که باید آن را حل و مورد بهره بردن قرار داد. در چنین عالمی دین نیز وسیله تلقی می شود که باید از راز به مسئله و از معنا به مفهوم تنزل کند تا ساحت قدسی اش زمینی شود. در این روند است که سعی می شود مدرنیته را با دین هماهنگ کرد یا دین را با آن و حقیقتی بزرگ مورد غفلت قرار می گیرد که این عالم هرچه که باشد مرکزیتش با علم ( به معنای جدید ) است که توسط انسان سوبژکتیو در پی تصرف هرچه بیشتر جهان است و این جهان ، جهانی غیر دینی است.( نمی گویم ضد دینی ) من مخالف توهمات فرماسونری هستم که در آن حتی اندیشه  و فلسفه را به سیاست آلوده می کنند. اما آنچه که معلوم است آن است که این جهان جدید با جهان قدیم خود گرچه نسبتی دارد اما اندک است که نمی شود با قیاس های نابجا احکام را تسری نا حق داد.

در مورد مقوله ی عدل مقاله ی مذکور مصر است که عدم تعریف یعنی واگذاری آن به آدمیان. می پرسیم هرکجا که پدیده ای تعریف نشده باشد یعنی مراد واگذاری آن به اهل زمانه؟ در قرآن از اخلاق نیز تعریفی ارائه نشده است. در کتب شعرو حکمت ما نیز از شعر تعریفی ارائه نشده است و از آن جالب تر آنکه کسی از آن معنا سوال نیز نکرده است. آیا نمی توان گفت معنای یک امر آنچنان با گوشت و پوست آدمیان آمیخته است که پرسش از آن امریست واهی؟ پرسش از معنای شعر مختص روزگار جدید است که شعر در میان مردم ما گم شده است و عده ای می خواهند با دست آویز قرار دادن معیار ها دوباره شاعر بسازند! معنای عدالت نیز چنین است. عدالت به عنوان جزئی از کل عالم دینیست که تاویل آن بر عهده ی صاحبان ذکر و شهود نهاده شده است. در خود قرآن حکیم تفسیرها و تعریف های خودمحورانه منع شده است مگر برای اهل ذکر و صلاه پس چگونه می شود انتظار داشت که مفهوم عدل را نزد مردمان زمانه بیابیم درحالی که کثرتا آمده است اکثرهم لا تعقلون؟ و باز هم متذکر می شوم عدل در عالم قدیم و در عالم جدید مبنا ، روش و غایتی جداگانه داشته اند. امثال محی الدین ابن عربی در معنای عدل آن را به اعیان ثابته نسبت داده اند و اعمال آن را نزد اولیا الله دیده اند و غایتش نیز سعادت خلق است در کمال نزد خداوند. معنای مجازات نیز چیز دیگریست. اگر  امروز حقوق جزا غایتش نظم عمومی است در قرآن نظم عمومی اولویتی ندارد و چه بسیار جاها که خداوند با دستورات خودش تشویش بر آن جمعیت خاطر ترجیح داده است.( خطاب به بنی اسرائیل برای کشتن یکدیگر تا مورد بخشش قرار گیرند. ) مجازات در معنای قرآنی و اسلامی آن رحمتی است از جانب حق تعالی تا فرد مورد بخشش در نزد درگاه الهی قرار گیرد و به اسم حقانی خود برگردد. صدر الدین هر ضربه تازیانه ی حد زنا را بازگشت یک اسم از اسماالله به بنده می داند. طبیعی است که عالم و دنیای جدید با این معانی بیگانه است و انتقاد اصلی نیز به قانون مجازات ما از همین جهت است. ظرف باید با مظروف نسبتی داشته باشد و این تفکر باطلیست که بگوییم مظروف مطلوبمان را در هر ظرفی می ریزیم و هدف نیز میسر می شود.

یکی دیگر از پایه های مقاله تکیه بر عقل است. عموما اگر بگوییم کانت عقلی را ساخت که جهان را بر پایه ی آن اداره کنیم تعجب می کنند و باورشان نمی شود که این عقل زاده ی همین قرون اخیر است و در گذشته اصلا انسان چنین نسبتی با عالم نداشت. اگر در گذشته خداوند سخرنا ( تسخیر کردیم ) برای انسان می گفت ، انسان امروز به تنهایی می خواهد فریاد سخرنا سر دهد و خودش این کار را به عهده گیرد. عقلی شکاک و متصرف طبیعتا با عقلی که در گذشته بوده است فرق می کند. نمی شود افلا تعقلون قرآن را با عقول امروز یکی گرفت. صحبت از عقل نزد انبیا و اولیاالله، عقل متصل به وحی است وگرنه عقل منفصل بهتر است حکمش به پای خودش نوشته شود نه خدا و کلام الله.

در انتها ذکر مواردی را ضروری می دانم. دعوای ما از زمان مشروطه دو سر دارد. توسعه و دین (سنت). مشهور است که ما بخشی از علقه های گذشته را رها کرده ایم و به مدرنیته نزدیک شدیم. این سخن را این گونه بیان می کنم که از سنت ها بریده ایم و از مدرنیته مانده ایم. به اشتباه وقتی لفظ مدرنیته را می گوییم مظاهر آن در نزدمان تصویر می شوند و این اشتباه تاریخی ماست. مدرنیته مبنا و مقدمه ای دارد که تا آن اندیشیده نشود راه رسیدن به توسعه نیز روشن نمی شود و باید بدانیم که این راه از جاده ی زمین می گذرد و راهی به آسمان ندارد و اما اگر مدعی انتقاد از عالم جدیدیم ( که باز هم متاسفانه  انتقاد به مظاهر است نه به مبنا ) باید غایتی جدید را در نظر آوریم و برای وصول به آن مبنا و مبدایی جدید بسازیم که قهرا روش و علم حصول آن غایت نیز با علم امروز و دیروز متفاوت خواهد بود. نظام حقوقی جزئی از یک کل است اگر عالمی دیگر داشته باشیم نظام حقوقی متناسب با آن نیز راهش روشن می شود وگرنه نظیر این گونه نظرپردازی ها راه به حقیقتی ندارد. پیش فرض ها را دوباره امتحان کنیم به جایگاه علم در عالم بیندیشیم و بدانیم رفتگان یک راه آن را در پشت سرشان می بندند پس تقلید نیز بی فایده است اما انسا با شناخت راه دیگران ، راه خودش را به او نشان می دهد و شاید بتواند افق هایی را بگشاید. احتمالا این سخن در این کلام بی ارتباط باشد اما ملت ما، سالیانیست که هم زبانی و تفاهم خود را باخته است. یعنی مقصود کلام را در نمی یابد. شعر زبان تفاهم است. مردمی که شعر داشته باشند راحت تر در طریقتی قدم می زنند.

آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست / عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت 11:35  توسط صدر  |